الفيض الكاشاني

54

عرفان مثنوى ( فارسى )

در وصف دوستان خدا قصّهء طوطى جان زين‌سان بود * كو كسى ، كو محرم مرغان بود كو يكى مرغى ضعيفى بىگناه * و اندرون او سليمان با سپاه چون بنالد زار بىشكر و گله * افتد اندر هفت گردون غلغله هر دمش صد نام و صد پيك از خدا * يار كى زو ، شصت لبّيك از خدا زلّت « 1 » او به ز طاعت نزد حق * پيش كفرش جمله ايمانها خلق هر دمى او را يكى معراج خاص * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص صورتش بر خاك و جان در لامكان * لامكانى فوق وهم سالكان لامكانى نه كه در وهم « 2 » آيدت * هر دمى در وى خيالى زايدت بل مكان و لامكان در حكم اوست * همچو در حكم بهشتى چاره‌جوست شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب * دم مزن و اللّه اعلم بالصواب در نكوهش غفلت از خداوند و عنايات او طوطى كآيد ز وحى آواز او * پيش از آغاز وجود آغاز او اندرون توست آن طوطى نهان * عكس آن را ديده تو بر اين و آن مىبرد شاديت را ، تو شاد از او * مىپذيرى ظلم را چون داد از او اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى سوختم من ، سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند اندر خسى سوخته ، چون قابل آتش بود * سوخته بستان ، كه آتش‌كش بود چون زنم دم ؟ كآتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خونريز شد آنكه او هشيار خود تند است و مست * چون بود چون او قدح گيرد به دست

--> ( 1 ) - زلّت : لغزش . ( 2 ) - در نسخهء قونيه : فهم .